نبض زندگیمون سید امیر حسین

نبض زندگیمون سید امیر حسین جان تا این لحظه 6 سال و 1 ماه و 12 روز سن دارد

مسافرت 2 روزه به کاشان و ابیانه

سلام به مرد کوچک خونمون...

عزیزم هفته پیش پنجشنبه بابا مرخصی گرفت و به همراه خانواده عمه و بابابزرگ صبح زود راهی قم شدیم ..تو قم زیاد نموندیم بعد از زیارت و خوردن صبحانه راه افتادیم به سمت کاشان..شهر زیبایی بود..تا شب هم تو کاشان بودیم هرچند برای کاشان که جاهای دیدنی و تاریخیش زیاد بود نصف روز کم بود...اینم از عکسهاش:

 

و اینم از عشقولانه های یک پدر و پسر که مامان شکار لحظه کرده:

بعد از اذان هم راه افتادیم به سمت ابیانه..شب همونجا سوئیت اجاره کردیم و خوابیدیم و صبح هم که گشت گذار در ابیانه..روستای تاریخی و دیدنی بود..منم که عاشق جاهای تاریخی:

امامزاده ای که تو ابیانه رفتیم:

عکس بالا..امیرحسین بغل مامانش با لباس محلی ابیانه..

از ابیانه هم رفتیم برای زیارت اقا علی عباس و از اونجا هم که به سمت تهران...

و اما الان هم چندروزیه که اومدیم زنجان خونه اقاجون و عزیز...و حساااابی خوش میگذرونیم..اگه هم سفر ناممون که خیلی خوش گذشت رو کوتاه نوشتم به خاطر اینه که کار کردن با سیستم مامان اینا واقعا سخته برام..

تو این مدت باباجون هم حسابی دلتنگ امیرحسین جون شده..و اما خبر جدید این که دوتا مروارید کوچولو به دندون های امیرحسین اضافه شده و الان ۶ تا دندون داره..و کم و بیش هم حرف میزنه و تکرار میکنه قربونش برم...انشالله دفعه بعد لغت نامش رو میذارم..بیش از این هم نمینویسم چون واقعا دوست ندارم لحظاتی رو که با عزیزانم هستم رو تلف کنم...انشالله برگشتم به خونه همتون سر میزنم..


تاریخ : 23 مرداد 1393 - 13:08 | توسط : مامان امیر حسین | بازدید : 1692 | موضوع : وبلاگ | 18 نظر

...یازده ماهگی پسر گلمون...

                                         

 

سلامی دوباره به پسرک خودم امیرحسین جان..خیلی وقته که میخوام بیام پست بذارم ولی اصلا وقت نکردم..این روزامون به خوبی و معمولا گشت گذار داره میگذره و شماهم حسابی خوش میگذرونی...サイコー のデコメ絵文字

星っ☆ のデコメ絵文字 تعطیلات عید فطر اقاجون و عزیز اومدن پیشمون و کلا خوب بود..روز عید رو چون اولین عیدی بود که مامان بزرگت پیشمون نبود خونه بابابزرگ بودیم و حسابی هم شلوغ بود خیلی مهمون داشتن..تو هم با بچه ها بازی میکردی و گاهی هم خسته میشدی و گریه میکردی..کلا روز خوبی بود ...روز دوم تعطیلات رو هم رفتیم جاده چالوس ...چندساعتی ترافیک موندیم ... خیلی شلوغ بود..و از اونجایی که عاشق بیرونی سرحال بودی و بازی میکردی به جز اون چند ساعتی که تو راه بودیم..روز سوم هم رفتیم دیاچه چیتگر..و جمعه هم که باز مهمونی بودیم و غروبشم عزیز و اقا جون رفتن...ولی به زودی فکر کنم باز میبینمشون ...

可愛い。水玉。キラキラ。 のデコメ絵文字 و امااااااا ماه دهمت هم که دیگه داره تموم میشه و شما وارد یازدهمین ماه از زندگیت میشی..

                     یازده ماهگیت ستاره بارون پسر کوچولوی مامان و بابا

اینم یه عکس از امیرحسین وقتی حوصله بازی نداره:

امیرحسین اماده شده برای مهمونی:

این عکس با این که تار شده ولی خیلی دوستش دارم:

امیرحسین خسته و عصبانی از هایپر گردی:

یه روز که من نماز میخوندم تو از سر کنجکاوی رفته بودی پشت مبل و نمیتونستی بیای بیرون اولش یه کم گریه کردی ولی بعدش مثل یه مرد در تلاشی که بیای بیرون و موفق هم شدی...بله اینجوریاس :

بازم که یه روز من سر نماز بودم و تو خوش به حالت شده بود:

اینم عکسهای روزی که رفته بودیم امام زاده سپه سالار توی جاده چالوس:

         ... ای تماشایی ترین مخلوق در روی زمین ! آسمانی میشوم وقتی نگاهت می کنم!...

                                            


تاریخ : 15 مرداد 1393 - 18:21 | توسط : مامان امیر حسین | بازدید : 1743 | موضوع : وبلاگ | 26 نظر