نبض زندگیمون سید امیر حسین

نبض زندگیمون سید امیر حسین جان تا این لحظه 6 سال و 1 ماه و 12 روز سن دارد

این روزهای دلگیر بهاریمون + 9 ماهگی

سلام پسر عزیز مامان و بابا...

نمیدونم چه جوری دلیل تاخیر این دفعه ام رو بگم...

بعد از اخرین پستی که برات گذاشتم رفتیم مشهد و حسابی حال و هوامون عوض شد...شما دوتا دندون دراوردی و همه چی داشت به خوبی پیش میرفت به جز مریضی مامانی عزیز (مامان بابایی) که باعث شده بود حال خوبی نداشته باشه..دوستهای خوب وبلاگیمون هم در جریان مریضی مامانی بودن و ازشون به خاطر دعاهایی که براشون کردن ممنونم....

پسر خوبم مامانی دو سال بود که درگیر یه بیماری خیلی سخت بود و اون بیماری در اخر مامانی رو از پا در اورد و متاسفانه حالا من باید بگم: انا لله و انا الیه راجعون...

امیرحسین عزیزم تو هنوز مفهوم این گریه ها و سیاه پوشیدن هارو نمیدونی و میدونم وقتی بزرگتر بشی ازمون میخوای از مادربزگت برات بگیم..فقط بهت میگم که خیلی دوستت داشت.. وقتی همه از مهربونی و محبت مامانی و از این که چقدر نوه هارو دوست داشت تعریف میکنن خیلی دلم برات میسوزه که با زود رفتن مامانی خیلی از محبت ها  و مهربونیهاشو ندیدی........

از دوستهای خوبم که براشون دعا کردن ممنونم و همینطور دوستهای عزیزی که تو پست قبل باهامون همدردی کردن و به یادمون بودن..حالا ازتون میخوام اگه امکانش هست برای شادی روحشون یه صلوات هدیه کنید..ممنونم.


 

پسرم سعی میکنم خاطرات این مدتی که نبودیم رو زود زود برات بذارم تا چیزی از دفتر خاطرات زندگیت جا نمونه..اول عکسهای مشهد رو میذارم..

از اولین تجربه هات تو این سفر مسافرت با قطار و هواپیما بود..چون اولین بار بود که با تو یه مسافت نسبتا طولانی میرفتیم با ماشن خودمون نرفتیم..هرچند که تو قطار خیلی اذیت شدی و اذیتمون کردی اخه با بابا نوبتی تورو بغل میکردیم و تو قطار میچرخیدیم..ولی موقع برگشت از فرودگاه مشهد تا تهران رو خوابیدی خدارو شکر ....

عکس توی قطار موقع رفتن:

 


موزه نادری:


کوه سنگی:


این نمک هایی هم که تو دستته رو موقع غذا خوردن تو مشهد بهت میدادیم که شاید بتونیم یه ذره سرت رو گرم کنیم که غذا بخوری ولی خیلی تاثیر نداشت...متاسفانه خیلی بدغذایی...


..یه شب که از حرم برمیگشتیم به زائرهای امام رضا گل میدادن یکی هم به تو دادن گل پسرم...ولی بعدش که دیدم داری خرابش میکنی منم هدیه دادم به یه خانوم کوچولو که اونم خیلی خوشحال شد..متاسفانه عکس تار شده و فقط شاخه ی گل دیده میشه..


پدر و پسر:


چون توی حرم دوربین نمیشد برد چند تا عکس با گوشی گرفتم که بعدا میذارم اخه هنوز تو حافظه ی خود گوشیه...این عکس رو هم تو مشهد ازت گرفتیم اونم خیلی عجله ای.. اخه شب قبل از برگشتنمون بود و کلی کار داشتیم:


عزیز دلم توی این ماه پیشرفت زیادی داشتی و حسابی منو خوشحال کردی..دوتا دندون دراوردی و سومی هم درحال بیرون اومدنه..دس دسی میکنی..بای بای میکنی..وقتی بهت میگم سرسری کن سرت رو تکون تکون میدی..کله میزنی..یه وقتایی کلمه های اسون رو تکرار میکنی مثل داداش..و اما بالاخره چهار دست و پا شدی و با روروئک خداحافظی کردی..هرچیزی هم که سر راهت باشه میخوای ازش کمک بگیری برای بلند شدن..و متاسفانه لاغر شدی و وزن کم کردی ..ازبس که بدغذایی...

الان عکس جدید ازت ندارم..این عکس هارو هم که به مناسبت 9 ماهگیت میذارم برای ماه قبله.یعنی قبل از مشهد رفتن...سعی میکنم زودتر عکس جدید ازت بذارم


امیرحسین در حال تماشای تبلیغ لوسی..خیلی دوستش داری:


و همینطور عاشق کنترلی:

 


اینجا هم تا دیدی دارم عکس میگیرم میخوای دوربین رو ازم بگیری..بکش بکشی شد دیدنی...خخخ

                                                    ... پسرک عزیزم 9 ماهگیت مبارک...


تاریخ : 16 خرداد 1393 - 20:24 | توسط : مامان امیر حسین | بازدید : 2242 | موضوع : وبلاگ | 45 نظر